‏4-3-1- ديدگاه صاحب نظران و جامعه شناسان:‏
نيكولوماكياولي(1) :‏
تمام مردم با دستورالعملي كه نظريه ماكياولي را خلاصه مي كند ‏آشنا هستند :‏
‏” هر جنگي به محض آنكه ضروري تشخيص داده شود، عادلانه مي شود”. ‏
ماكياولي به ويژه طرفدار ” جنگ پيشگيرانه ” است. به نظر او، تنها اين نوع ‏جنگ، به درستي خردمندانه است. ماكياولي خود اين ” ضرورت ” را با كمي ابهام ‏توضيح داده است : ” بايد از وطن خواه با بي آبرويي و خواه با افتخار دفاع كرد. ‏تمام وسايل براي دفاع خوب هستند” و براي آنكه از وطن به نحوه شايسته دفاع ‏شود، غالباً بايد در حمله پيشدستي كرد : ” رمي ها قبلاً اشكالات و موانع آينده” ‏را پيش بيني مي كردند و متناسب با شرايط تدارك مي ديدند و براي اجتناب از ‏جنگ هرگز نمي گذاشتند كه اوضاع وخيمتر شود. رمي ها مي دانستند كه جنگ ‏غيرقابل اجتناب است، ليكن به نظر آنها همواره پيشي گرفتن بر دشمن جنگ را ‏به تأخير مي انداخت.”‏
ماكياولي با عباراتي روشن نظر خود را درباره مقررات بشري بيان مي كند :‏
‏” يك شاهزاده نمي تواند تمام فضايل را بدون اعمال تنبيه رعايت كند، زيرا ‏ضرورت حفظ خويش غالباً او را وامي دارد تا به مقررات بشري، نوعدوستي و ‏مذهب تجاوز كند. ” پس از ماكياولي و تا آغاز قرن نوزدهم، نظريات مثبت ‏ديگري به جز عقيده فقها و حقوقدانها وجود ندارد.‏
ماكياولي عقيده دارد كه هدف حكومت بايد به قدرت رسيدن باشد، از اين ‏نظر است كه وي با حكومت اسبتدادي موافقت داشت و از نظر سياسي، اعمال ‏زور و قدرت را ضروري مي دانست.‏
ماكياولي به جنبه اخلاقي و اقداماتي كه از طرف دولت در رابطه با مردم ‏صورت مي گيرد توجه نمي كند. دولت ناگزير به انجام اقداماتي است كه در ‏جهت اجراي هدفها و مصالح كلي دولت در انجام برنامه هايش قابل كاربرد ‏است.‏
قشون هر كشور بايد سازمان يافته باشد و هر كسي موظف به انجام خدمت ‏وظيفه در فاصله هفده سالگي تا چهل سالگي مي باشد.‏
ماكياولي توصيه مي كند كه دوستي قوي، متمركز و بدون هيچ رابطه اي با ‏كليسا بوجود آيد و موفق گردد به برتري سياسي در اروپا نايل آيد.‏
در صورت فقدان يك دولت قدرتمند، انسان كه ذاتاً به دنبال كسب منافع ‏شخصي و سودجويي است در صدد بدست آوردن قدرت بيشتر و تملك اموال ‏ديگران برمي آيد و از اينجاست كه ميان افراد رقابت در مي گيرد و اين رقابت ‏منجر به هرج و مرج مي شود.‏
در اين ميان زمامدار يك كشور نقشي بسيار اساسي دارد، وي تنها معمار ‏كشور و شكل دهنده به دولت نمي باشد بلكه نقش او از نظر اخلاق، اقتصاد و ‏مذهب نيز قابل ملاحظه است. دولت ناگزير است كه به خشونت دست بزند چرا ‏كه در غير اين صورت نخواهد توانست حكومت را پايدار نگاه دارد و نظم ‏عمومي را حفظ نمايد.(1) ‏
اداره كننده كشور خود قانون محسوب مي شود و تمام دستورات او بايد مو به ‏مو اجرا گردد. چنين فردي مي تواند بر حسب اراده خود، قوانين را تغيير دهد و ‏يا از ميان ببرد، اما خودش از رعايت قوانين مستثني است. ‏
اصول نظريات ماكياولي مبتني بر عواملي مانند سوء نيت، توسل به زور و ‏قدرت، شدت عمل و خشونت، تبليغات سياسي، و حيله و تزوير است. عامل ‏اجراي تمام عوامل بالا دولت است.‏
ماكياولي از افرادي است كه به شدت تحت تأثير جريانهاي فكري اوايل ‏رنسانس، بويژه افكار اجتماعي و سياسي قرن شانزدهم قرار گرفت.‏
ماكياولي به جدايي دولت، دين و اخلاق پرداخت ( بر خلاف دانشمندان ما ‏قبل خود ) و دولت را اصل مسلم فرض كرد و بقيه را وسايل مي دانست.‏
به نظر او فقط دولت بايد موفق شود و براي رسيدن به اين هدف مي تواند : ‏
 اعمال زور و قدرت را ملاك كار خويش قرار دهد.‏
 براي دست يافتن به قدرت كامل مي تواند از انواع سلاحها حداكثر استفاده ‏را بعمل آورد.‏
 از انواع فنون و روش هاي تبليغاتي براي فريب مردم استفاده كند.‏
 خشونت و شدت را نسبت به افرادي كه داراي عقايد و رفتارهاي منفي ‏هستند معمول دارد.‏
 از انواع حيله ها و روش هايي كه بر تصور و اعتقاد مردم موثر است ‏استفاده كند ‏
 هر وقت كه مقتضي بداند خلاف گفتار قبلي خود عمل نمايد، زيرا هدف ‏پيشرفت كار است نه اتكاء به قول. ‏
بطور خلاصه ماكياولي به اخلاقي بودن، ديني بودن و بالاخره خوب يا بد ‏بودن برنامه، انديشه نمي كند او فقط در انديشه حفظ قدرت دولت است، كه در ‏شخص ” شاهزاده ” آشكار مي شود.‏
از اين رو ماكياولي همه چيز را وسيله مي داند. دولتمرداني كه سياست خود ‏را بر مبناي نظريه هاي ماكياولي قرار داده اند بيشتر در سايه ارتش و آن هم ‏ارتشي دور از مردم و مطيع محض دولت، موفق خواهند شد.‏
توماس هابز (1):‏
اصول افكار خويش را درباره حاكميت و تشكيل حكومت ها و پيمان ‏اجتماعي و روابط انسانها بيان كرده است.‏
او بر اين عقيده بود كه در آغاز و در شرايط اجتماعي خاصي كه حكومت ‏وجود ندارد انسان به حال طبيعي زندگي مي كند، هر انسان براي انسان ديگر در ‏حكم گرگ است و طبع انسان بطور غريزي سركش و درنده خوست.‏
در شرايط ابتدايي هر كس فقط در فكر تأمين منافع خويش است و قصد ضرر ‏زدن به ديگري را دارد. همه مردم پيوسته در جنگ خواهند بود و سرانجام قويتر ‏پيروز مي شود، كه از نظر طبيعي امري درست است. در اين وضع تأمين ‏اجتماعي و آسايش خاطر مفهومي ندارد و همواره افراد در بيم از تجاوز ديگران ‏زندگي مي كنند.‏
هابز معتقد است با اين سابقه افراد بشر گرد هم جمع شدند، از حقوق طبيعي ‏خود صرفنظر كردند، پيماني برقرار كردند و قدرتي را به عنوان هيأت حاكمه ‏براي خود پذيرفتند و در اين حالت جمع اختيارات خود را به حاكم دادند. حاكم ‏مي تواند بهر نحو كه بخواهد رفتار كند. ‏
اين عقيده از يك نظر اهميت دارد و آن روشن شدن مبداء اجتماعي پيدايش ‏هيأت حاكمه در اجتماعات است.‏
هابز در كتاب لوياتان(1) كه آن را به سال 1651 در انگلستان منتشر كرد، دولت ‏را به لوياتان كه نام موجودي قوي و عجيب الخلقه است تشبيه نموده و لوياتان ‏را محصول قرارداد اجتماع بشري دانسته است.‏
از نظر هابز اراده حاكم به منزله قانون است و به صورت بنيادي نمي توان ‏عملي را كه حاكم انجام مي دهد بر خلاف قانون دانست زيرا قانونگذار خود ‏اوست. اگر بخواهيم در مقابل قدرت كامل لوياتان مانعي قرار دهيم با قرارداد ‏اجتماعي و اصل حاكميت مخالفت كرده ايم.‏
به نظر هابز اين اطاعت كامل از آن جهت واجب است كه افراد مي خواهند ‏در آسايش و صلح كامل زيست كنند و اين پديده تنها با قدرت حاكم تأمين ‏مي شود. آن چيزي كه لوياتان تشخيص دهد عادلانه خوب و به سود همه است ‏و هر گونه ستيزه اي كه توسط افراد درباره تصميمات او صورت گيرد، هدف ‏نهايي پيمان اجتماعي را دستخوش مخاطره مي سازد.‏
قبل از بوجود آمدن دولت، مردم براي مالكيت ارزش قايل نبودند. هر فردي ‏در بهره مندي از حقوق، خود را مساوي با ديگران مي دانست. بر اثر جنگ هايي ‏كه به وقوع پيوست افراد نيرومندتر موفق شدند همه چيز را به سود خود ‏نگهداري كنند. دولت در موارد لازم مي تواند اينگونه اموال را به سود خود ضبط ‏كند.‏
وي با نظر جدايي امور سياسي از امور ديني مخالف است(1). اما به اعتقاد او ‏زمامدار كشور بايد در عين حال رياست كليسا را نيز بر عهده داشته باشد. از ‏طرف اهل كليسا اين نظر با مخالفتهاي بسياري مواجه شد.‏
گفته هاي لوياتان، چيزي جز اراده جامعه نيست، چرا كه كل جامعه بوجود ‏آورنده لوياتان است. اگر افراد خواهان آرامش و رفاه هستند لازم است كه ‏گفته هاي لوياتان را بي قيد و شرط بپذيرند.‏
با اينكه هابز معترف است كه اختيارات نامحدود حاكم در رابطه با جامعه ‏بدون مشكل نخواهد بود اما قبول اين مسائل را به خاطر دست يافتن به قانون و ‏اعتدال اجتماعي جايز مي شمرد و اظهار مي دارد كه در كدام جنبه زندگي به ‏صورت بنيادي مشكل وجود ندارد؟
او بطور كلي همه چيز را از مسير اثر لوياتان بررسي مي كند و كليه ‏پديده هاي اجتماعي را از مالكيت گرفته تا مذهب به صورت كامل با توجه به ‏اين قدرت نامحدود و نقش مهم حاكم تجزيه و تحليل مي كند.‏
نظريات او در مورد خلق و خوي انساني و رابطه آن با دولت زمينه هاي ‏مناسبي جهت بررسيهاي بعدي اجتماعي بويژه در رشته هاي روانشناسي ‏اجتماعي و علم سياست گرديد. ‏
جهاني كه هابز خود را در آن يافت، يعني جهاني كه با مقياس بزرگتر همين ‏دنياي كنوني ماست، ديگر جهان ايستاي ارسطويي نبود كه براي حركت خود ‏محتاج محرك باشد. نزد هابز و نيز نزد گاليله كه مورد تحسين وي بود، نيروي ‏محركه ” هستي ” اكنون انرژي نهفته در خود جهان بود. در جهان انساني هم ‏هيجانات باعث بروز اين انرژي مي گرديدند. هابز با استفاده از تجربيات ” دانش ‏خود به ويژه تجربه جنگ داخلي انگلستان كه در مقابل چشمان مشاهده گر او به ‏وقوع پيوسته بود. در كتابش ” به هه موث(2) توصيف و تحليل مي كند. او دنياي ‏اجتماعي را نيز همانند دنياي فيزيكي در حركت ديد، صدق و وفا ديگر معاني ‏قبلي خود را نداشتند. جناحهاي مختلف در جنگ داخلي روياروي هم صف ‏آرايي كرده، باورها و آداب و رسوم بي اعتبار گرديده بودند، تفكر ستيزه جويي، ‏عطش قدرت و حرص به چنگ آوردن غنايم، فرصت جولان يافته بودند، هر ‏كس به فكر خود بود و صلح و امنيت، آرزوهاي شوق انگيزي به حساب ‏مي آمدند كه واقعيت نداشتند. هابز از اين تجربه نتيجه گرفت كه مايه حركت ‏انسان حرص قدرت است، و اين حرص را تنها بيم از گزند و در نهايت ترس از ‏مرگ لگام مي كشد.‏
هابز براي اثبات مدعاي خود آزمايشي ذهني به سبك گاليله ترتيب داد. او ‏مي گفت تصور كنيد كه چه نوع رفتاري از انسانها سر مي زد اگر چنين مي بود ‏كه ” حتي در زمان حاصر، آنان از دل زمين برويند و ناگهان مثل قارچ به مرحله ‏بلوغ كامل برسند بدون اينكه هيچگونه تعهدي نسبت به يكديگر داشته باشند. در ‏آن حالت هيچ قيد و بند، امتياز و التزامي وجود نمي داشت و با وضعيتي طبيعي ‏روبرو مي بوديم كه در آن از فرهنگ خبري نبود. در چنان حال و هوايي كه ” هر ‏كس عليه بقيه مي جنگيد ” انسانها مي بايست وضع طبيعي را به وضع ديگري ‏مبدل سازند كه در آن صورت همه افراد قواعد اخلاقي را رعايت كنند و به ‏شخص، يا گروهي از اشخاص، اختيار دهند تا نماينده پر قدرت آنان و تضمين ‏كننده صلح باشند. بنابر اين هابز جامعه را محصول رابطه اي قراردادي بين ‏انسانها براي تضمين صلح مي پندارد. چنان قراردادي كه جنبه آرماني بر آن ‏متصور است، حتي اگر در عالم واقع، بين آدميان منعقد نشده باشد، ” ضرورت ‏عقلي(1)” وجود دولت را مطرح مي سازد، زيرا بدون وجود دولت، جامعه ‏نمي توانست از دل آشوب ناشي از منافع متعارض افراد سر برآورد. ‏
ناديده گرفتن اين مفروض آرماني حاصلي جز گمراهي ندارد. بحث هاي هابز ‏جنبه عقلاني داشتند نه تاريخي. هابز مدعي بود كه پايه و اساس حكومت ها را ‏نمي توان بر احساس تعلقي استوار دانست كه در قديم اساس خانواده اوليه بوده ‏است. او بر مناسبات انساني، كه در خارج از محدوده خانواده وجود دارند ‏انگشت مي نهاد. در اين زمينه هابز معتقد بود كه ” قوانين طبيعت ” جاوداني و ‏تغيير ناپذيرند و با توجه به ثبات روحيه تهاجمي در سرشت بشر، لازم بوده است ‏كه با اين روحيه به نحو موثري مقابله شود. از اين رو وي چنين مي انديشيد كه ‏ايجاد قوانين قابل اجرا و دولت مقتدر از ضروريات اوليه زندگي متمدن است. ‏پس به لحاظ نگرش به انسان، بين عقيده هابز و ديدگاه ارسطويي تفاوت وجود ‏دارد، زيرا در ديدگاه ارسطويي، انسان يعني موجودي ” طبيعتا” اجتماعي ” و حتي ‏سياسي است كه گويي سرنوشت او چنين رقم زده شده است كه هم چون ‏زنبوران و مورچگان، اجتماعاتي سازمان يافته تشكيل دهد. هابز معتقد است كه ‏تمايلات غيرارادي انسان جنبه ويرانگري دارند و به همين دليل بايد جامعه بر ‏اساس يك عمل ارادي تشكيل يافته باشد. او به جامعه انساني به عنوان محصول ‏كار بشر و يك اختراع مي نگرد و آن را جلوه اي از طبيعت نمي داند.‏
جان لاك(1):‏
جان لاك فيلسوف اجتماعي قرن هفدهم ( 1631 ‏‎–‎‏ 1704 ) از جمله كساني ‏بود كه افكار اجتماعي وي بيشتر در زمينه امور سياسي دور مي زد.‏
وي پديده هاي اجتماعي را با ديد سياسي و اجتماعي خاص جامعه انگلستان ‏بررسي كرد و اصول عقايد خود را در زمينه روابط بشري، حق مالكيت، قانون و ‏قواي حكومتي بيان داشت شباهت هايي ميان افكار وي و توماس هابز وجود ‏دارد كه تا حدي معلول شباهت نسبي شرايط اجتماعي و سياسي جامعه آنهاست، ‏با اين حال در مواردي هم ميان آنها اختلاف عقيده هايي وجود دارد.‏
جان لاك در تصور وجود پيمان اجتماعي با هابز هم عقيده است اما بر خلاف ‏او لاك انسان را در حال طبيعي براي انسان ديگر گرگ نمي داند، بلكه معتقد ‏است كه انسان به كمك انديشه خويش قادر به همزيستي مسالمت آميز با ديگران ‏است.‏
لاك اعتقاد دارد كه زندگي در شرايط طبيعي، يعني در حال جنگ و جدال ‏دائمي را تنها در ميان حيوانات مي توان مشاهده كرد. وضع طبيعي در مورد انسان ‏آن است كه هر كس در هر آن بر نفس خويش مسلط باشد.‏
افراد انساني آزاد و با يكديگر برابرند. آنچه انسان بدست مي آورد حاصل ‏تلاش اوست و ديگران را حق دخالت در آن نيست.‏
لاك كار انسان را اساس پيدايش مالكيت مي دانست و بر آن بود كه اين ‏پديده حتي قبل از تشكيل دولت نيز برقرار بوده است.‏
با اينكه وي به پيمان اجتماعي قايل است ليكن قدرت فرمانروايان را نامحدود ‏نمي داند، بلكه مي گويد: اگر آنان به حقوق مردم تجاوز كردند مردم حق دارند ‏حق حاكميت را از فرد خطاكار گرفته و به شخص ديگري واگذار كنند كه ‏شايستگي آن را دارد.‏
وي در عين اينكه رعايت نظم و قانون را لازم مي شمرد عقيده دارد كه هر ‏گاه آنها بصورت غير كارآمد و مزاحم در مقابل آزاديهاي طبيعي افراد درآيند بايد ‏لغو شوند. او بطور كلي حق شورش را يكي از حقوق طبيعي افراد مي داند. نكته ‏جالبي كه لاك به آن اشاره كرده و از نظر روانشناسي اجتماعي اهميت دارد رابطه ‏خوي و فطرت انساني با انگيزه ها، علايق و تمايلات و به ويژه نسبيت امور ‏اجتماعي است.‏
وي دخالت دولت را در امور مذهبي منع مي كند و بطور كلي دين را امري ‏وجداني و مربوط به روابط ميان مردم با خدا مي داند و معتقد است كه حكومت ‏نبايد براي افراد مذهب تعيين كند، افراد بايد آزادي كامل در اعتقادات ديني و ‏اخلاقي داشته باشند، و مسئولين ديني هم نبايد در امور حكومتي دخالت كنند.‏
لاك پيدايش حكومت را بر اساس قرارداد اجتماعي مي داند ( مشابه با نظر ‏هابز ).‏
از نظريات بسيار معروف لاك نظريه جدايي نيروهاست. جدايي سه قوه مقننه، ‏مجريه و قضائيه كه امروز مبناي حكومتي بسياري از كشورهاست. نظريات ‏اجتماعي و سياسي لاك هم در محافل سياسي انگلستان بسيار موثر بوده و ‏همچنين روي بسياري از متفكران اجتماعي پس از او مانند ولتر، روسو و ‏منتسكيو تأثير داشته است. و برخي از عقايد او تا امروز اعتبار خود را حفظ كرده ‏است در قوانين اساسي ممالكي نظير فرانسه، ايالات متحده آمريكا و انگلستان مي ‏توان اصول افكار لاك را به خوبي مشاهده كرد.‏
هربرت اسپنسر(1):‏
فيلسوف مشهور انگليسي قرن نوزدهم ( 1820 ‏‎–‎‏ 1903 ).‏
اسپنسر جوامع انساني را به دو نوع تقسيم مي كند.‏
‏1 ‏‎–‎‏ جامعه نظامي كه بر اساس قدرت پايه ريزي مي شود.‏
‏2 ‏‎–‎‏ جامعه صنعتي كه در آن متخصصان و ارباب صنايع حكومت مي كنند.‏
اسپنسر اعتقاد داشت كه اجتماع هميشه به سوي موازنه و تعادل مي رود و ‏بايد ميان هر جامعه با محيطش موازنه كامل وجود داشته باشد. همچنين اين ‏توازن بايد ميان نيروهاي مختلف يك جامعه نيز برقرار باشد. طريق كسب اين ‏توازن كوشش براي حفظ ذات است و در چنين شرايطي است كه جامعه به ‏آرامش و آزادي مي رسد. از نظر او مفهوم واقعي دگرگوني پيشرفت است و ‏جامعه انساني با گذشت از توحش به تمدن و طي مراحل خاصي به حالت كنوني ‏رسيده است. بطور كلي جوامع انساني داراي روحيه ستيزه جويي و جنگجويي ‏هستند و با قدرت يافتن صنعت روحيه آرامش بر جامعه سايه مي اندازد.‏
كلاوزويتس(1):‏
او به عنوان تحليل گر جنگ، هدف ها، وسايل و تمام جنبه هاي آن شهرت ‏يافته است. كلاوزويتس مشاهده گر است و مشاهدات بيرحمانه او بندرت در باره ‏امور قضاوت مي كند. با اين حال، مانند ماركس و داروين، او يكي از جالبترين ‏چهره هاي قرن نوزدهم است.‏
به نظر كلاوزويتس، وسعت فداكاريها در جنگ، توجيه عقلاني جنگ است : ‏بنابر اين، بايد با تمام وجود و به طور كامل جنگيد. در جنگ، دشمن است كه ‏فرمان مي دهد، بنابر اين بايد همواره براي پيشي گرفتن در فداكاري آماده بود. ‏وي مي گويد: وجود يك طبقه جنگجو ضروري است، اما تربيت سربازان به ‏مراتب ضروري تر است. ” زيرا، روحيه نظامي شايد با بعضي سنت ها يا قوانين ‏حفظ شود، اما تنها جنگ مي تواند چنين روحيه اي را ايجاد كند.” ‏
برتري سياسي يكي از اصول مهم مورد قبول كلاوزويتس است: به نظر او ‏ارتش تنها يك وسيله است، در واقع جنگها تبلور و تجلي سياست هستند. ‏سياست را نبايد تابع جنگ كرد، اين كار اشتباه است، چرا كه عامل سياسي جنگ ‏را بر پا داشته است.‏
عامل سياسي داراي توان ادراك است كه جنگ فقط ابزار سياست است و نه ‏بر عكس. بنابر اين، تنها راه اين است كه ديدگاه نظامي تابع ديدگاه سياسي ‏باشد.” ارتش ابزار سياست به شمار مي رود و اهميت فراواني دارد، چون روحيه ‏اجتماعي در جنگ بهتر از هر جاي ديگر آشكار مي شود: ” جنگ در دامان ‏سياست يك دولت رشد مي كند و اصول آن مانند ويژگيهاي فردي كه در جنين ‏وجود دارد، در سياست دولت نهفته است.” بنابر اين ” بايد با تمام قدرت ملت ‏جنگيد ” بدين سان، كلاوزويتس مشخصات يك جنگ كامل را بر مي شمارد : و ‏از قضا به همين دليل است كه ” جنگ عمل خشونت آميزي است كه شدت آن تا ‏بينهايت ادامه پيدا مي كند‎……‎‏ شركت در نبردي كه احتمال پيروزي طرفين در آن ‏يكسان است، بلاهتي خطرناك مي باشد. گرايش به نابود كردن دشمن، اساس ‏انديشه جنگ است : پيروزي با نابودي دشمن مترادف است ‏‎…‎‏.. “.‏
‏1-4-3-1- نظريات جامعه شناختي :‏
همه اين نظريات يك اصل مشترك دارند و آن اينكه جنگ را يك پديده ” ‏طبيعي ” به مفهومي كه ” دوركيم ” آن را به كار مي برد زندگي انسانها در نظر ‏مي گيرند، با اين حال، اين نظريات از لحاظ نحوه پيش بيني آينده با يكديگر ‏فرق مي كنند: به طور كلي، دسته اي كه ما آنها را ” خوشبينان ” مي ناميم، عقيده ‏دارند كه جنگها زاده ساختار اجتماعي هستند و بايد اميدوار بود و پيش بيني كرد ‏كه روزي اين ساختار دگرگون شود. گروه ديگر ( بدبينان ) معتقدند كه جنگ ‏پديده اي است ابدي و غالباً مفيد.‏
نظريات خوشبينانه : ” سن سيمون ” طبق اين نظريات، با شروع دوره صنعتي ‏جنگها نيز پايان خواهند يافت : ” صنعت، دشمن جنگ است، دستاوردهاي ‏صنعتي را دستاوردهاي نظامي از ميان مي برند.” همان(1)طور كه هم اكنون صنايع ‏صنعتي كشور يوگسلاوي توسط هواپيماهاي پيشرفته مجهز به سلاحهاي مدرن ‏كشورهاي عضو پيمان ناتو از بين مي روند. در زمان قديم مردم مي جنگيدند و ‏بعد از جنگ بردگاني به دست مي آوردند و از آنها در جهت بهبود زندگي خود ‏استفاده مي كردند. حال آنكه مردمان جديد خود توليد مي كنند. بنابر اين، جنگ ‏يا صلح به صنعت وابسته است. نظام صنعتي كه در آن افراد از ثمره توليد خود ‏استفاده مي كنند، در اثر تحولي تاريخي جانشين نظامي فئودالي و نظامي مي شود ‏كه امكان بقا در آن كم و بيش به طور مستقيم بر غارت استوار است.‏
اگوست كنت: او كه در ابتدا باسن سيمون همكار بود، از او بسيار فراتر رفت ‏و نظريات سن سيمون را توسعه داد. كنت نيز بر تمايز بين مرحله نظامي و ‏مرحله صنعتي تأكيد مي ورزد. فعاليت بشري تنها دو هدف دارد : كشورگشايي و ‏تأثير بر طبيعت يا به عبارت ديگر بر توليد، ” هر جامعه اي كه براي رسيدن به ‏اين يا آن هدف به طور دقيق سازمان نيافته باشد، تنها جمعيتي سرگردان و بي ‏هويت است. نظام كهن هدفي نظام داشت ولي نظام جديد هدفي صنعتي دارد. ” ‏ديدگاه خوشبينانه جنگ را يك نهاد اجتماعي مي داند هر چند نهادي انهدامي ‏است. لذا با تغيير ساختار جامعه، ماهيت جنگ ها هم تغيير مي كند. اينكه كه سن ‏سيمون و اگوست كنت فكر مي كنند كه پيشرفت صنعت جنگ را از بين مي برد، ‏درست بر عكس شد، جوامع در اوج رفاه اقتصادي مي جنگند و براي بدست ‏آوردن بازار، فقط انگيزه جنگ عوض مي شود”.‏
كنت به موازات ” قانون سه مرحله اي ” خود، قانوني در مورد تحول جنگ ‏وضع مي كند : ‏
اول ‏‎–‎‏ جنگ براي جنگ و در صورت نياز : جوامع اوليه قادر نبودند نظم را در ‏هيچ مكتب ديگري جز در مكتب جنگ بيآموزند. جنگ برده داري را آسان كرد و ‏با اين عمل، صنعت را به وجود آورد. بنابر اين نظامي گري امري غيرقابل اجتناب ‏و ضروري بود. دوم اينكه جنگ وجود دارد، اما به نظام صنعتي نوپا وابسته است ‏و به موازات رشد صنعت توسعه پيدا مي كند.‏
‏” كنت تلفات جنگ هاي جديد را كمتر از جنگهاي قديم مي داند. چرا كه به ‏نظر او در حال حاضر همه مردم به طور قاطع در جنگها شركت نمي كنند. او هم ‏چنين معتقد است كه با جانشين شدن ارتش دائمي به جاي چريكها و جنگجويان ‏فئودال، روحيه نظامي ضعيف مي شود”.‏
سوم اينكه صنعتي شدن سرانجام موجب نابودي جنگها مي شود.‏
اين پيشگويي ها و پيشگيري هاي اسپنسر را كه حداقل در روزگار ما خلاف ‏آنها به طور كامل ثابت شده است، جز با ريشخندي دردناك نمي توان مطالعه ‏كرد. به نظر مي رسد كه در روزگار ما پيدايش صنعت باعث گسترش جنگ شده ‏و همه مردم در جنگ درگير مي شوند. ” در جنگ هشت سال دفاع مقدس، رژيم ‏متجاوز عراق بيشتر شهرهاي ايران را مورد هجوم هوايي و موشكي قرار داد و در ‏مقابل مردم شريف جمهوري اسلامي ايران به عنوانهاي مختلف خود را در جنگ ‏سهيم كردند و در واقع ملت ايران در اين جنگ به طور كامل درگير شدند. يك ‏قدم فراتر مي رويم بعد از اشغال كويت در سال 1991 ميلادي توسط كشور ‏عراق اكثر كشورهاي جهان با هم متحد شدند تا نيروهاي اشغالگر عراق را از ‏سرزمين كويت بيرون نموده و آن كشور را آزاد گردانند”.‏

درباره جنگ

مروت آزادبخت

به این مطلب امتیاز دهید
ديدگاه جامعه شناسان در باره جنگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *