‏2-2-1- ريشه جنگ ها :‏
ريشه جنگ هاي عصر حاضر را بايد در اشكال گوناگون جنگ هاي ابتدايي، انواع مختلف ‏جنگ هاي شبه نظامي و كنش هاي متقابل خصومت آميز ميان افراد جستجو كرد. همراه با تكامل ‏اجتماعي و پا به پاي تحولات اقتصادي، اجتماعي، فن آوري و نيز دگرگوني در شرايط ” ‏ايدئولوژيك ” و ” سياسي “، علل، انگيزه ها، اهداف و اشكال جنگ نيز تغيير مي يابد. ‏
در روند تكامل اجتماعي، هر كدام از پاره نظامهاي اجتماعي به صورت انفرادي بهتر مي توانند ‏در ارتباط با ديگر پاره نظامها به تكوين و پويايي خاص خود نايل شوند. آنچه كه باعث تحول و ‏دگرگوني در گذشته شده، وجود محض اسلحه نبوده بلكه كاربرد سلاح وقتي با يافته هاي تازه ‏اجتماعي عجين گشت، توانست تحولي در گروه بندي هاي اجتماعي بوجود آورد. در عصر حاضر ‏اهميت نسبي فن آوري همزمان با ورود صنعت به گونه اي فزوني گرفت كه از آن به عنوان معياري ‏براي الگوي نظام اجتماعي، اقتصادي و سياسي اين عصر مي توان نام برد. هم چنين تحولات ‏عظيمي كه در نحوه لشكركشي ها بوقوع پيوسته از نظر زماني مقدم بر دگرگوني هايي بوده كه در ‏محدوده هاي ايدئولوژيك واقع شده ولي بهر جهت بايد اقرار كرد كه پيوند ميان عامل نظامي و ‏ايدئولوژيك باعث شد تا دگرگوني هاي عظيمي در نهادهاي سياسي و آراء و افكار قانوني و غيره ‏آغاز شود. مي توان آراء مختلفي را درباره سهم پاره نظام هاي اجتماعي به عنوان عامل مسبب ‏جنگ ذكر نمود. بطور مثال :‏
‏1.‏ تغيير در بخش اقتصادي ” مي تواند به تحول در ساخت و اهداف اجتماعي نوين منجر شده و ‏باعث جنگ هايي شود كه هدفشان غارت و استثمار ممالك ديگر مي باشد.‏
‏2.‏ تغيير در ” بخش ايدئولوژيك ” مي تواند در كنار مناسبات حاكم موجود به ” جنگ هاي عادلانه ‏‏” نيز مشروعيت بخشد.‏
‏3.‏ تغيير در ” بخش تكنولوژيك ” مي تواند به تحول در شيوه توليد جديد و نيز دگرگوني در ‏روابط ميان گروهها و هم چنين درون گروهي منجر شود.‏
‏4.‏ تغيير در ” بخش اجتماعي ” مي تواند به دگرگوني در نحوه قشربندي عناصر اجتماعي و تحول ‏در جابجايي طبقه ممتاز جامعه منجر شود.‏
‏5.‏ تغيير در ” بخش سياسي ” مي تواند به نابودي نهادها و الگوهاي قانوني موجود و خلق الگوهاي ‏نظام تازه بيانجامد.‏
از ميان اين پاره نظامهاي اجتماعي به ويژه بين پاره نظامهاي ايدئولوژيك، اجتماعي و سياسي، ‏آن چنان مناسبات تنگاتنگ و متقابلي وجود دارد كه شناخت روابط علت و معلول در مورد هر ‏كدام از آنها ” يعني اينكه كداميك باعث ايجاد تغيير ( علت ) در ديگري ( معلول ) مي شود ” بسيار ‏مشكل است. هر كدام از اين پاره نظامها در هر شرايطي از تاريخ و در هر فرآيند تكاملي، من ‏حيث المجموع براي كل روند تكاملي داراي اهميت نسبي معيني مي باشند. مثلاً چنين به نظر مي ‏رسد كه بخش اقتصادي و بخش تكنولوژيك در عصر صنعتي شدن از اهميت خاصي برخوردار ‏باشند.‏
اهميت آنها به اين خاطر است كه سهم مهمي در فروپاشي مناسبات ميان گروهي و درون ‏گروهي موجود و ايجاد روابط ميان گروهي و درون گروهي موجود و ايجاد روابط ميان گروهي و ‏درون گروهي تازه، بر عهده داشته اند. در داخل كشورها، اهميت بخش توليدي و قشر مولد ‏افزايش يافت و كشورها و مناطقي كه داراي مواد خام بودند نيز بر اهميت آنها افزوده گشت. وقتي ‏كه نيروي دريايي انگليس در اواخر قرن نوزدهم به ساختن كشتيهاي نفت سوز، مبادرت نمود، ‏مناطق نفت خيز نيز داراي اهميت نظامي شدند و فرماندهان نيروي دريايي دولت را مجبور به ‏خريد سهم كمپاني نفتي ‏PERSIAN‏ ‏‎–‎‏ ‏ANGLO‏ كردند.‏
نوآوري ها و اختراعات تكنيكي تحولات همه جانبه اي در بخش هاي سياسي و اقتصادي پديد ‏آورده كه از آن جمله مي توان كاهش تأثير ذغال سنگ در اقتصاد، افزايش استخراج نفت از ذخاير ‏موجود و تغيير در ماهيت روابط ميان ملت ها را نام برد.‏
همزمان با تحول شرايط فن آوري راهبردي در بعضي از كشورها، نخبگان نظامي در رأس ‏حكومت قرار گرفتند. اينان به همزيستي كشورها با يكديگر، تنها از دريچه تهديدات متقابل ‏مي نگريستند و در تشديد و تداوم مسابقات تسليحاتي و كشتار متقابل سهم عمده اي بر عهده ‏داشتند. فرآيند تحولات در درون پاره نظامهاي اجتماعي و هم چنين روابط متقابل آنها را نمي توان ‏در اينجا پيگيري نمود ولي با ذكر پاره اي از تأثيرات آنها بر جنگ بحث خود را ادامه مي دهيم.‏
شرايط و موقعيت خاص جنگي، زماني بوجود مي آيد كه در شرايط تاريخي معين يك يا چند ‏پاره نظام براي كل روند اجتماعي از اهميت حياتي برخوردار شدند. آنچه كه در درجه اول در اينجا ‏مورد توجه مي باشد اين است كه به طور مثال در موقعيت الف اتحاد عوامل بخش ايدئولوژيك و ‏تكنولوژيك و در موقعيت ب اتحاد عوامل بخش اقتصادي و بخش اجتماعي قرار دارند. شرايط ‏شروع جنگ هاي تاريخي با توجه به مرحله تكامل اجتماعي شكل مي گيرند و بنابر اين از يكديگر ‏نيز متمايز مي باشند ولي بايد يادآور شويم. انگيزه هايي كه در جنگ تعقيب مي شوند به طور كامل ‏به اين شرايط وابسته نمي باشند. اگر گفته مي شود كه گفتار ” احترام ” در روابط بين حكومت هاي ‏بورژوا ‏‎–‎‏ آزاد مردم، بطور كلي ارزشي اسطوره اي را دارا است و دگر گفته مي شود كه ” احترام ” ‏در زندگي شايانها، غيرقابل اغماض و چشم پوشي بوده، بدين معني نيست كه گروههاي معين از ‏جامعه امروزي بطور مثال نظاميان در زمان جنگ تمايلي به كسب نوعي ” احترام ” نداشتند. به ‏سخني ديگر، چنانچه تصورات خرده گرايي درون گروهي به مثابه عقلانيت محض در نظر گرفته ‏شود و يا با هدفي كه در جنگ دنبال مي شود، به عنوان هدفي ” مقدس ” برخورد شود، در اين ‏صورت مدلّل و منطقي بودن جنگ تنها به مرحله تكاملي حاصل شده بستگي خواهد داشت.‏
اين نظريه و يا اين اميد كه تحول اجتماعي، جنگ را باطل و كهنه كرده، چرا كه با دست يابي به ‏مرحله عالي فرهنگ، بيهودگي وبي ثمري جنگ و كشتار انسانها به اثبات رسيده، مسأله اي است كه ‏توسط بعضي از جامعه شناسان بنام و معروف ابراز گرديده است. بطور مثال :‏
آگوست كنت و تا اندازه اي هربرت اسپنسر بر اين عقيده اند كه روحيه جنگ طلبي و جنگ ‏جويي در جنگجويان حامل آن، در روند تحول اجتماعي از بين خواهد رفت. به اعتقاد آگوست ‏كنت با از بين رفتن نفوذ موثر اجتماعي سرمايه داران بر اقشار بورژوا، جامعه از يك مرحله نظامي ‏به يك مرحله صنعتي پا ميگذارد. تلاش نخبگان جامعه سرمايه داري به منظور كسب ” احترام و ‏افتخار ” دليل جنگ هايي بوده كه تا كنون انجام گرفته در حالي كه نخبگان جامعه بورژوازي در ‏عصر صنعتي شدن بر عكس، به جنگ به عنوان پديده اي بي مورد و منسوخ شده، كه مغاير منافع ‏آنهاست مي نگرند. هر چند كه مي توان براي تأييد نظريه كنت دلايل بيشماري را ارائه داد. ولي ‏فرآيند تحول تاريخي، بي اعتباري اين نظريه خوشبينانه را كه با شروع عصر حاكميت بورژوازي و ‏مرحله استقرار صلح شروع گرديده، به اثبات رسانيده است درست بر خلاف نظريه آگوست كنت، ‏جنگ با پيدايش پديده هايي چون ” مردم سالاري “، ” ارتش ملي ” و ” توليد انبوه تجهيزات ‏تسليحاتي” تحولي بسوي ” جنگي تمام عيار ” در قرن بيستم پيموده، جنگي با اشكال نوين در جبهه ‏ها، نبرد همگاني، بمباران بي وقفه و بالاخره تهديدات انهدامي متقابل.‏
با توجه به بي اعتباري فرضيه هايي كه شرح آنها رفت، مي توان چنين نتيجه گرفت كه علل ‏بروز جنگ في نفسه با تغيير در مراحل اجتماعي و اقتصادي جامعه، تغيير مي پذيرند. بر اين اساس ‏مي توان مرحله جديدي نيز براي جنگ پيدا نمود. اين تصور كه كشورهاي با نظام سياسي ‏دمكراسي صلح دوست مي باشند توسط جامعه شناساني چون اسپنسر مطرح شد و توسعه يافت. ‏در حالي كه قبل از آنها اين ايده بوسيله توكويل ( فيلسوف اجتماعي فرانسوي ) مورد انتقاد قرار ‏گرفته بود. توكويل در نوشته هاي خود به تغيير موقعيت نيروي زميني و ارتش در جامعه بورژوازي ‏‏( صنعتي ) و اثرات اين تغيير بر موقعيت و پايگاه اجتماعي افسران، توجه خاصي مبذول داشته ‏است بدين خاطر مسائل و موضوعاتي كه در ذيل مورد بررسي قرار مي گيرند، عمدتاً در اين رابطه ‏اند، يعني بررسي موقعيت و وضع ديوانسالاري ارتش در جامعه و همچنين بررسي وضع و جايگاه ‏اجتماعي افسران را در بر مي گيرند. تأثير متقابل انقلاب صنعتي و سياسي بر يكديگر باعث ‏دگرگوني بنيادي در انواع و اشكال جنگ گرديد. پيدايش ارتش هاي توده اي و همگاني تحت تأثير ‏يكسري تغيير و تحولات در ساختار داخلي ديوانسالاري ارتش و نيز متأثر از مناسبات بيروني اين ‏سازمان قرار گرفته بود و جزو نوآوري هاي جديد نظامي، اجراي نظام وظيفه عمومي و دگرگوني ‏در چگونگي استخدام گروههاي فرماندهي كه بطور غيرقابل انكار متأثر از ابداعات و اختراعات، فن ‏آوري و سياسي بودند را مي توان نام برد. اين حركت و گرايش اجتماعي در درون سازمان ارتش ‏بر جابجايي و تغيير در اهميت و اعتبار نسبي بخش هاي خاصي از گروه هايي نظامي كمك نمود، ‏علاوه بر اين در رابطه با اين جابجايي بايد به اثرات افزايش قدرت آتش نيروهاي مسلح برتاكتيك ‏هاي نظامي انديشيد.‏
حال به تعريف و توصيف يك سري از اصطلاحات كه به نوعي در بروز جنگها و يا تكوين آنها ‏نقش دارند، مانند نزاع، اعمال قدرت دسته جمعي، پرخاشگري، تسلط، سلاح، ميليتاريسم، ‏استراتژي، تاكتيك و غيره مي پردازيم.‏
‎*‎‏ پرسش براي يافتن علت يا علل جنگ در سال هاي اخير از اهميت خاصي برخوردار گشته ‏است. در اين ميان تمام نگاه ها متوجه نظريه لورنس(1) شده و آن نظريه اي است كه معتقد است ‏ريشه و علت جنگ ميان انسانها در معجوني از خميره و سرشتي است كه بطور يكسان ميان انسان ‏و حيوان نهفته است. اين نظريه را مي توان به ترتيب ذيل تعريف كرد :‏
غريزه پرخاشگري بخشي از تكامل و تكوين طبيعي است كه در نهاد بشر به وديعت نهاده شده ‏است. تا زماني كه اين غريزه پرخاشگري و تهاجم طلبي ( در محيطي كه از نظر تحول و تكامل ‏خنثي است و فقط به تغييرات و اصلاحات طبيعي وابسته است ) به همان صورت باقي است. از ‏ناحيه آن هيچ خطري نوع انسان را تهديد نمي كند. اما در صورتي كه انسان تكامل يابد، ‏مكانيسمهاي فرهنگي كه مولود خود انسان است جاي مكانيسمهاي طبيعي را به گونه اي خواهند ‏گرفت كه ديگر در اين نيروي غريزي تازه ( مكانيسم فرهنگي جانشين مكانيسم طبيعي ) هيچ ‏نوعي پادزهري موثر نخواهد بود. طبق اين نظريه، ويژگي جنگ طلبي و پرخاشگري از بدو شروع ‏تاريخ تكامل انساني، در نهاد بشر به وديعت گذاشته شده است. بليات و ضايعاتي كه انسانيت را ‏تهديد مي كند، نه از اين ميراث بلكه از رهايي قيموميت فرهنگ بشري از قوانين تكامل نشأت ‏مي گيرند. هر چند نظريه اي را كه شرح داديم، مورد توافق تمام مردم شناسان و زيست شناسان ‏نمي باشد ولي به نظر مي رسد كه عناصري از اين نظريه در اين علوم پذيرفته شده باشد.‏
بهر حال عليرغم نظريات مردم شناسان و زيست شناسان چنين به نظر مي رسد كه نظريه غريزه ‏تهاجمي بالاتفاق ميان جامعه شناسان، روانشناسان و ساير متخصصان علوم اجتماعي مردود شناخته ‏شده باشد. در مجموع ” نظريه پرخاشگري ” از سوي دانشمندان علوم اجتماعي چنانكه از نفس ‏موضوع و محتواي آن انتظار مي رفت چندان مورد توجه واقع نشده است.‏
نظريه غريزه پرخاشگري به عقايد فرويد و آدلر بر مي گردد كه معتقدند در ساخت غرايز انسان، ‏تمايل به نابود كردن خود و خودكشي و مرگ ( فرويد ) با تمايل به كسب قدرت نهفته است. حتي ‏در نگرش جديدي هم كه عنوان شده ( مثل نظريات دلار و لورنس ) تصور نوعي توان و نيروي ‏تهاجمي مرموزي كه توسط فعل و انفعالات دروني يا بروني مي تواند فعال شود، پذيرفته شده ‏است.‏
بطور خلاصه مي توان چنين استنباط كرد كه محور اصلي بحث، اين مسأله بوده كه مكانيسمهاي ‏فطري و مكانيسمهاي اكتسابي تا چه ميزان در تعيين رفتار انساني دخالت دارند. علماي علم اخلاق ‏توأماً متمايل به پذيرش نظريه تعيين رفتار انساني به وسيله غريزه مي باشند ولي دانشمندان علوم ‏اجتماعي بيشتر به رد اين نظريه و يا تعديل آن پرداخته اند. اين تمايل كه ” اصول لايتغير انسان ‏شناسانه ” را به عنوان مسأله اي ذاتي و ” پرخاشگري ” را به عنوان مبحثي ” بي محتوا ” و در نتيجه ‏همه اينها را تا حد مباحث غيرعلمي تنزل دادن، تلقي مي كند ميان جامعه شناسان عموميت دارد. ‏جامعه شناسان ادعا مي كنند كه تنها آنها قادر به تبيين رفتار انساني مي باشند. ‏
بعد از آنكه مسأله ويژگي فطري و خصوصيات آموزشي پرخاشگري به عنوان تعيين حد و مرز ‏اين روحيه تهاجم طلبي به معناي عام و شكل خاص رفتار اجتماعي بخصوص جنگ را شرح ‏داديم، بنظر مي رسد توضيحي كوتاه و مختصر كه در ذيل خواهد آمد، وافي به مقصود باشد. ‏
انسان نيز مثل ساير انواع موجودات زنده محصول تكامل تدريجي طبيعي است. اين امر در مورد ‏نحوه زندگي انساني به اين معنا است كه شيوه زندگي انساني نيز مثل ساير انواع موجودات به ‏وسيله ويژگي عام جنس خود و شكل آن در مكان و زمان توسط همين واقعيات تعيين مي شود. به ‏اين اعتبار شيوه هاي رفتاري خاص ” ميمون ” ، ” سگ ” و يا انسان هم وجود دارد. شكل مشخص ‏اين چنين شيوه هاي رفتاري بوسيله شرايط ظاهرا” اصلاح و تكامل طلبانه اي مانند علم شكل ‏شناسي ( مرفولوژي )، استعداد فراگيري و غيره تعيين مي شوند. از اين رو مي توان براي انسانها به ‏عنوان مجموعه پيچيده اي كه توان و كارآيي خاصي را داراست مانند راست قامت بودن و گرفتن ‏اشياء با دست و ديد كامل و حدس صحيح فواصل و مغز بسيار پيشرفته، ويژگي هاي خاصي قايل ‏شد.‏
در كنار اين شرايط انواع زندگي مشترك آحاد انساني هم كه مناسبات اجتماعي را تا حدي ‏بوسيله واقعيات پيشرفته امروزي محدود و معين مي كند، ( به عنوان مثال بوسيله ادواري كه در ‏شكل بيولوژيك انواع موجودات زنده وجود دارد.) به چشم مي خورد. ‏
دوره قاعدگي زنانه از جمله اين ادوار محسوب مي شود كه مي توان آن را پايه تشكيل خانواده ‏به حساب آورد. زيرا وجود همين امر ادواري، استمرار تمايل جنسي را در پي دارد. زندگي مشترك ‏انساني در گروههاي اجتماعي بر اساس مكانيسمهاي پيشرفته اي به وجود مي آيد. مكانيسمهاي در ‏حال رشد شرايط مناسبي براي تشكيل و شكل گيري شيوه زندگي مشترك نسبت به زندگي فردي ‏فراهم مي آورند.‏
زندگي مشترك آحاد انساني مستلزم ” از خود گذشتگي ” است و اين از ويژگي هايي است كه ‏نزد تمام موجوداتي كه به شكلي زندگي دسته جمعي دارند، به چشم مي خورد. ‏
در جوار مناسبات بهم پيوسته اي كه در مكانيسم نوع دوستي(1) وجود دارد، نوعي مكانيسم و ‏مناسبات ناهمگون نيز به چشم مي خورد كه مي توان آنها را ” خودخواهي ” ناميد. با توجه به ‏اصول مقبول ذيل مي توان اين نيروي محركه را توجيه نمود:‏
 افراد در پي ارضاي نيازهاي جسمي خود هستند.‏
 تا جايي كه نظام زيستي و اقتصادي اقتضا نمايد، تمام انواع موجودات مي خواهند توليد مثل ‏بيشتري نمايند.‏
 تمام افراد به خاطر كمبود مواد غذايي در حالت رقابت(2) با يكديگر مي باشند. مجموعه رفتاري ‏هر شكل و نوع از زندگي اجتماعي در كنار همبستگي، همفكري و از خود گذشتگي متقابل داراي ‏محتوايي است متشكل از مجموعه اي از شيوه هاي رفتاري كه بر علايق و منافع شخصي و ‏خودخواهي تأييد مي ورزد.‏
طبق نظريه ‏EIBESFELDT‏ تمام اشكال گوناگون رفتاري، از تهديد گرفته تا جنگ واقعي و حتي ‏جميع شيوه هاي متفاوت فرار را مي توان جمع كرد. بايستي تأييد نماييم كه مجموعه شيوه ‏رفتارهاي رقابتي را نبايد به عنوان رفتاري غيراجتماعي قلمداد كنيم، چه اين مجموعه رفتاري خود ‏جزء تشكيل دهنده نظام مناسبات اجتماعي مي باشد.‏
 جنگ و تجاوز : علت وقوع جنگ چيست ؟ ممكن است به نظر برسد كه گويا گرايش انسانها ‏به جنگ بر اساس ميل دروني آنها به تجاوز است. شايد ما واقعاً به طور ذاتي پرخاشگريم و اين ‏امر در ويرانگري جنگ مفري پيدا مي كند؟ در واقع چنين ديدگاهي در تجربه تأييد نمي شود. ‏جنگ چندان رابطه اي با بيان انگيزه هاي پرخاشگرانه ندارد، اگر چه ميدان نبرد ممكن است براي ‏بعضي افراد اين فرصت را فراهم آورد كه احساسات جنايتكارانه اي را بيان كنند كه در غير اين ‏صورت پنهان نگاه داشته مي شد. پرخاشگري ويژگي بسياري از جنبه هاي فعاليت انسان است، اما ‏تعداد بسيار اندكي از ما را به كشتن كسي وادار مي كند. ‏
اكثريت عظيم افرادي كه ديگران را كشته اند در زمان جنگ چنين كرده اند؛ برخي از ما بي ‏ترديد اين گونه افراد را مي شناسيم يا با آنها برخورد كرده ايم. اما معمولا” از آنها نمي ترسيم، زيرا ‏مي دانيم كه اعمال آنها در جنگ با احساس پرخاشگري اشخاصي، كه آنرا ممكن است در زندگي ‏عادي داشته باشند كاملا” فرق مي كند.‏

شكل سه قرن جنگ : تعداد جنگها و تلفات جنگ بين سالهاي ( 1986 ‏‎–‎‏ 1700 ) را نشان ‏مي دهد. اين ارقام مربوط به جنگهاي داراي تلفات سالانه تقريبي 1000 نفر يا بيشتر است.(1).‏
همه ارتش ها با آموزش مشقي و يادگيري انضباط سروكار دارند. آموزش، آمادگي بدني و ‏همبستگي گروهي را كه براي موفقيت در نبرد ضروري است افزايش مي دهد، اما به تغيير ‏نگرشهاي معمولي افراد در جهت خونريزي بي پروا و بدون تفاوت گذاري نيز ياري مي كند. گوين ‏داير، كه بررسي منظم و جامعي درباره جنگ و پرخاشگري به عمل آورده است، اين گونه اظهار ‏نظر مي كند :‏
كار ارتش ها در نهايت، عبارت است از كشتن، و بنابر اين بخش مهمي از آموزش افراد براي ‏سربازي ياد دادن اين مطلب به آنهاست كه حدودي را كه معمولاً براي استفاده از خشونت در عمل ‏قايل هستند ناديده بگيرند، به طوري كه در شرايط مناسب در برابر ” دشمن “، هيچ گونه محدوديتي ‏را در نظر نگرفته و عملاً او را بكشند. براي اكثريت عظيم مردم، كشتن مي بايد آموزش داده شود، ‏اگرچه استثناهايي وجود دارد.‏
چيزي به عنوان ” سرباز طبيعي ” وجود دارد : فردي كه بيشترين رضايت را از مصاحبت مردان، ‏از هيجان و غلبه بر موانع جسمي و روحي كسب مي كند. او لزوماً نمي خواهد آدم بكشد، اما اگر ‏اين كار در چهارچوبي اخلاقي رخ دهد كه كارش را توجيه كند. مانند جنگ ‏‎–‎‏ و اگر اين بهايي ‏است كه بايد براي ورود به آن گونه محيطي كه در آرزوي آن است بپردازد، از نظر او هيچ گونه ‏ايرادي نخواهد داشت. اما ارتشها پر از اين گونه سربازان ( افراد ) نيستند. آنها آن قدر نادرند كه ‏حتي در ارتش هاي حرفه اي كوچك تنها بخش بسيار كوچكي را تشكيل مي دهند، و اكثراً در ‏نيروهاي مزدور از نوع كماندو جمع شده اند. در ارتش هاي بزرگ كه بر اساس خدمت نظام وظيفه ‏تشكيل گرديده آنها عملاً تحت الشعاع تعداد انبوه افراد عادي تر قرار مي گيرند. و ارتش ها بايد ‏اين مردان عادي را كه اصلاً نبرد را دوست ندارند به كشتن ترغيب كنند ‏‎(DYER, ‎‏1985‏‎ , PP. ‎‏117‏‎ – ‎‏18‏‎ ‎‏ ).‏
اس. ال. ا. مارشال، سرهنگ ارتش امريكا، مصاحبه هاي بسيار زيادي با افراد چهارصد گردان ‏پياده نظام در طول جنگ جهاني دوم انجام داد، تا واكنشهاي آنها را نسبت به نبرد بررسي كند. نتايج ‏بررسي، نخست او را شگفت زده كرد. او دريافت كه به طور متوسط فقط 15 درصد سربازان اساساً ‏در نبرد تفنگهاي خود را شليك مي كردند، حتي هنگامي كه مواضع آنها مستقيماً زير حمله قرار ‏داشت و زندگيشان در خطر بود. اين يافته ها به همان اندازه براي افراد پياده نظام تكان دهنده بود ‏كه براي فرماندهانشان، زيرا هر يك گمان مي كرد خودش تنها فردي است كه از انجام دادن وظيفه ‏اش خودداري مي كند، آنها هنگامي كه ديگران، به ويژه افسران، حضور داشتند سلاحهاي خود را ‏شليك مي كردند، اما هنگامي كه تنها بودند چنين نمي كردند. بي ميلي آنها براي شليك كردن هيچ ‏ارتباطي به ترس نداشت، بلكه بازتاب عدم تمايل به كشتن بود هنگامي كه ” هيچ نيازي ” وجود نداشت ‏‎ ‎‎(MARSHALL, ‎‏1947‏‎ )‎‏. ‏

مروت آزادبخت

به این مطلب امتیاز دهید
علل پيدايش جنگ -ريشه جنگ ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *